رحمان سلیمی
ترس در حوزە فلسفه، صرفاً یک واکنش غریزی یا لرزشی گذرا در دل فرد نیست؛ بلکه سازوکاری عمیق است که رفتار جمعی را شکل میدهد و به معادلات قدرت نظم میبخشد. اگر از نگاه اندیشمندانی مثل هابز به موضوع بنگریم، میبینیم که چطور ترس از ناامنی و مرگ، آدمها را به پذیرش اقتدار وامیدارد، حتی اگر آن قدرت فرسنگها با عدالت فاصله داشته باشد. در ساختارهای اقتدارگرا، ترس از یک حس شخصی فراتر میرود و به یک ”تکنولوژی سیاسی” برای مهار جامعه بدل میشود. جمهوری اسلامی ایران دقیقاً مصداق نظامی است که حیاتش را بر مدیریت سیستماتیکِ همین هراس بنا کرده است.
در این ساختار، ترس نه یک خطای ناخواسته، که یک «راهبرد آگاهانه» و دائمی است. هسته سخت قدرت به این درک رسیده که برای ماندن، لزوماً به رضایتِ قلبی مردم نیازی ندارد؛ بلکه به جامعهای نیاز دارد که از هزینه تغییر واهمه داشته باشد. از این منظر، ترس به یکی از حیاتیترین رگهای حیاتی نظام تبدیل شده و در تمام سوراخسنبههای زندگی ایرانیان نفوذ کرده است.
چهره آشکار این سیاست، همان خشونت عریانی است که در اعدامها، بازداشتها و حضور سنگین نیروهای امنیتی در خیابان میبینیم. اما لایههای پنهان و روانی ماجرا، به مراتب موثرتر عمل میکنند. نظام با ایجاد یک نااطمینانی دائمی، شهروندان را در وضعیت اضطراب مزمن نگه میدارد. خط قرمزها آگاهانه مبهم طراحی شدهاند؛ طوری که آنچه امروز مجاز است، شاید فردا جرم باشد. همین ابهام است که فرد را به خودسانسوری میکشاند و توانِ هرگونه کنش جمعی را پیشاپیش فلج میکند.
ابزار کلیدی دیگر در این میان، نمونهسازی از سرکوب است. وقتی فعالان سیاسی، دانشجویی و صنفی با احکام سنگین و اعدامهای نمایشی روبرو میشوند، هدف فقط حذف فیزیکی آنها نیست؛ بلکه هدف، تولید یک نماد است. رژیم با این کار پیامی روشن به میلیونها نفر دیگر مخابره میکند: مقاومت گران تمام میشود. در این منطق، قربانیان به ابزار مهار روانی کل جامعه تبدیل میشوند.
همزمان، مدیریت ترس با تخریب همبستگی اجتماعی پیش میرود. امنیتی کردن تشکلها، نفوذ در نهادهای مدنی و القای این حس که هر کسی میتواند زیر نظر باشد، جامعه را به جزیرههایی پراکنده از آدمهای محتاط تبدیل کرده است. ترس زمانی به بیشترین کارایی میرسد که فرد احساس تنهایی کند و حس کند هیچ تکیهگاهی در جمع ندارد.
در این میان، نباید از بازوی اقتصادیِ این سیاست غافل شد. فقر ساختاری، تورم افسارگسیخته و ناامنی شغلی، بخش بزرگی از مردم را درگیرِ ”بقا” کرده است. شهروندی که تمام فکر و ذکرش نان شب و اجارهخانه است، کمتر مجال و جسارتِ ورود به میدان سیاست را پیدا میکند. فشار اقتصادی عملاً به مکمل سرکوب تبدیل شده تا سلطه سیاسی تثبیت شود.
با تمام اینها، پناه بردنِ مداوم به ابزار ترس، خود بزرگترین نشانه بحران مشروعیت است. نظامی که برای ماندن ناچار به تولید دائمی هراس است، در واقع از تولید رضایت درمانده است. اما خیزشهای سالهای اخیر ثابت کرد که ترس، با تمام قدرتش، پایدار و مطلق نیست. حضور لایههای مختلف جامعه، از کارگران و معلمان تا زنان و دانشجویان، نشان میدهد که این استراتژی به مرز فرسودگی رسیده است.
در این مسیر، نقش دانشگاه و نسل جوان غیرقابل انکار است. دانشگاه، علیرغم تمام فشارهای امنیتی، هنوز سنگر تولید آگاهی و نقد قدرت است. مقابله با این سیاستِ هراس، نه از راه هیجان محض، که از مسیر سازماندهی و زنده نگه داشتن حافظه تاریخی میگذرد.
در نهایت، شاید مدیریت ترس توانسته باشد عمر این نظام را تمدید کند، اما این بقا به قیمتِ نابودی سرمایه اجتماعی و انباشت خشمی فروخورده تمام شده است. ترس شاید بتواند شعلهها را موقتاً خاموش کند، اما در نهایت از جامعهای شکست خواهد خورد که از ”مرز ترس” عبور کرده است.


